ابلیس
part 62
وارد مافیا شد و دازای نگاه های کثیف رو روی بدن چویا حس کرد و همین موضوع رفته بود رو مخش تا اینکه کت رو محکم دورش پیچی.د و براید استایل بغلش کرد و دیگه نگاه های بد رو روش حس نکرد وچویا عاشق وقتایی بود که دازای سرش تعصب میکشید
وارد اتاق خودش شد و چویا رو دوی تخت پرت کرد که اخی زیر لب گفت و تصمیم گرفت اذیتش کنه...میدونست فکرش درگیر مدیره و خواست یکم که شده از این اتفاقات دورش کنه
کت دازای رو از تنش بیرون کشید و نیم تنه سفید رنگشو هم از تنش در اورد و رو تخت دازای ر سینه دراز کشید و پاهاشو تو هوا تکون میداد و گوشیش رو روشن کرد و شلوارکی که تا بالای رونش بود رو به بدنش چسبوند و جوری رفتار کرد که انگار از قصد نبوده
مشغول چت کردن با گوشیش شد و دازای هم داشت با تلفن صحبت میکرد که ناگهان چشمش به چویا خورد و اخم بین ابرو هاش نشست
_ خبری شد بهم بگو...همه جا رو خوب زیر رو کن و تا سرنخی چیزی پیدا نکردی به من زنگ نزن
گوشیو قطع کرد و با لحن سرد و کمی عصبی گفت
_ چرا لباستو در اوردی؟
چویا تو جاش پرید و سمت دازای برگشت که سینه هاش رو در مرز دید گذاشت و دازای سعی کرد به بدنش نگاه نکنه
+ خب...گرمم بود
_ گرمت بود میتونستی از کولر استفاده کنی
+ خب گفتم شاید تو گرمت نباشه
دازای اهی کشید و دستوری گفت
_ لباستو تنت کن...شلوارتم عوض کن
+ اینطوری راحتم
_ پس برو اتاق خودت
+ اینطوری برم همه نگام میکنن
دازای نفس لرزونی کشید و لپتاپش رو روشن کرد و خودشو سرگرم کار کرد تا به چویا نگاه نکنه...چویا هم بی توجه یی دارای رو دید دوباره برگشت و دوباره به چت کردنش با فئودور ادامه داد اما دازای نمیتونست چشماز بدنش برداره...بدن کوچیکش و اندام تو پرش باعث میشد دازای نتونه بهش نگاه نکنه.
وقتی دید از پسش بر نمیاد از اتاق خارج شدو درو قفل کرد که چویا اهی کشید
+ اخه مقاومت تا چه حد؟
بلند شد و شلوارکش رو هم در اورد. و با لباس زیر رو تخت دراز کشید...میدونست بلاخره پیداش میشه هر جایی رفته باشه .
ناگهان فکر شیطانی به سرش زد و با خودش گفت
+ تا امشب عقل از سرش نپرونم ول کن نیستم...بلاخره اون مقاومت رو میشکنم چون من منم
بلند شد و یکی از لباس های دازای رو برداشت و تنش کردو عطرش رو از رو میز برداشت و به گردنش زد و لباس زیرشو در اورد و روی تخت نشست و پتو رو روی پاهاش کشید و خودشو به خواب زد و تو دلش به واکنش دازای خندید
+ دارم برات
...........................................
تو انباری داشت قدم میزد که چشمش به یه نوشته افتاد
_ اینجا واقعا یکی از مخفی گاه های مدیره؟ خیلی دربو داغونه بوی گندیم میده
به نوشته نگاه انداخت
_ این ژاپنی نوشته نشده...اکوتاگاوا اینو برای رئیس بفرست
" چشم "
تو انباری بزرگ زیرزمینی دوباره شروع به قدم زدن کرد که با در دیوار های خونی مواجه شد و هر چی جلوتر میرفت بوی گند جنازه بیشتر به مشام میرسید. اسلحه اش رو بیرون اورد و احتمال هز اتفاقی رو میداد
_ خودتو نشون بده عوضی
وارد سالن بزرگی که بعد راه رو بود شد و جز در دیوار های خونی و جسم های تیکه شده چیزی ندید
دستی با میز به دیوار کوبیده شده بود و اکوتاگوا سریع نگاهشو گرفت
_ وحشتناکه
اسلحه اش رو غلاف کرد و گفت
_ اینجام نیست...کجایی لعنتی
اسلحه رو با فریاد به زمین کوبید.و مشتی محکم به دیوار زد
_ پیدات میکنم...هر کجا که باشی...این بازی رو من تموم میکنم
باعصبانیت از اونجا بیرون رفت و اکوتاگاوا نگاه اخری به جنایت وحشتناک مدیر انداخت و صورتشو جمع کرد
" اون یه هیولاست "
و به دنیال دازای از اون زیر زمین انباری شکل خارج شد .
___________________________________________________________
ادامه دارد...
وارد مافیا شد و دازای نگاه های کثیف رو روی بدن چویا حس کرد و همین موضوع رفته بود رو مخش تا اینکه کت رو محکم دورش پیچی.د و براید استایل بغلش کرد و دیگه نگاه های بد رو روش حس نکرد وچویا عاشق وقتایی بود که دازای سرش تعصب میکشید
وارد اتاق خودش شد و چویا رو دوی تخت پرت کرد که اخی زیر لب گفت و تصمیم گرفت اذیتش کنه...میدونست فکرش درگیر مدیره و خواست یکم که شده از این اتفاقات دورش کنه
کت دازای رو از تنش بیرون کشید و نیم تنه سفید رنگشو هم از تنش در اورد و رو تخت دازای ر سینه دراز کشید و پاهاشو تو هوا تکون میداد و گوشیش رو روشن کرد و شلوارکی که تا بالای رونش بود رو به بدنش چسبوند و جوری رفتار کرد که انگار از قصد نبوده
مشغول چت کردن با گوشیش شد و دازای هم داشت با تلفن صحبت میکرد که ناگهان چشمش به چویا خورد و اخم بین ابرو هاش نشست
_ خبری شد بهم بگو...همه جا رو خوب زیر رو کن و تا سرنخی چیزی پیدا نکردی به من زنگ نزن
گوشیو قطع کرد و با لحن سرد و کمی عصبی گفت
_ چرا لباستو در اوردی؟
چویا تو جاش پرید و سمت دازای برگشت که سینه هاش رو در مرز دید گذاشت و دازای سعی کرد به بدنش نگاه نکنه
+ خب...گرمم بود
_ گرمت بود میتونستی از کولر استفاده کنی
+ خب گفتم شاید تو گرمت نباشه
دازای اهی کشید و دستوری گفت
_ لباستو تنت کن...شلوارتم عوض کن
+ اینطوری راحتم
_ پس برو اتاق خودت
+ اینطوری برم همه نگام میکنن
دازای نفس لرزونی کشید و لپتاپش رو روشن کرد و خودشو سرگرم کار کرد تا به چویا نگاه نکنه...چویا هم بی توجه یی دارای رو دید دوباره برگشت و دوباره به چت کردنش با فئودور ادامه داد اما دازای نمیتونست چشماز بدنش برداره...بدن کوچیکش و اندام تو پرش باعث میشد دازای نتونه بهش نگاه نکنه.
وقتی دید از پسش بر نمیاد از اتاق خارج شدو درو قفل کرد که چویا اهی کشید
+ اخه مقاومت تا چه حد؟
بلند شد و شلوارکش رو هم در اورد. و با لباس زیر رو تخت دراز کشید...میدونست بلاخره پیداش میشه هر جایی رفته باشه .
ناگهان فکر شیطانی به سرش زد و با خودش گفت
+ تا امشب عقل از سرش نپرونم ول کن نیستم...بلاخره اون مقاومت رو میشکنم چون من منم
بلند شد و یکی از لباس های دازای رو برداشت و تنش کردو عطرش رو از رو میز برداشت و به گردنش زد و لباس زیرشو در اورد و روی تخت نشست و پتو رو روی پاهاش کشید و خودشو به خواب زد و تو دلش به واکنش دازای خندید
+ دارم برات
...........................................
تو انباری داشت قدم میزد که چشمش به یه نوشته افتاد
_ اینجا واقعا یکی از مخفی گاه های مدیره؟ خیلی دربو داغونه بوی گندیم میده
به نوشته نگاه انداخت
_ این ژاپنی نوشته نشده...اکوتاگاوا اینو برای رئیس بفرست
" چشم "
تو انباری بزرگ زیرزمینی دوباره شروع به قدم زدن کرد که با در دیوار های خونی مواجه شد و هر چی جلوتر میرفت بوی گند جنازه بیشتر به مشام میرسید. اسلحه اش رو بیرون اورد و احتمال هز اتفاقی رو میداد
_ خودتو نشون بده عوضی
وارد سالن بزرگی که بعد راه رو بود شد و جز در دیوار های خونی و جسم های تیکه شده چیزی ندید
دستی با میز به دیوار کوبیده شده بود و اکوتاگوا سریع نگاهشو گرفت
_ وحشتناکه
اسلحه اش رو غلاف کرد و گفت
_ اینجام نیست...کجایی لعنتی
اسلحه رو با فریاد به زمین کوبید.و مشتی محکم به دیوار زد
_ پیدات میکنم...هر کجا که باشی...این بازی رو من تموم میکنم
باعصبانیت از اونجا بیرون رفت و اکوتاگاوا نگاه اخری به جنایت وحشتناک مدیر انداخت و صورتشو جمع کرد
" اون یه هیولاست "
و به دنیال دازای از اون زیر زمین انباری شکل خارج شد .
___________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۶k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط